

کتاب عقایددلقک
در بخشی از کتاب عقاید یک دلقک میخوانیم: پدر و مادر من پروتستانهای متعصبی هستند و طبق روالی که در روزهای بعد جنگ مُد شده بود و همه میخواستند انعطاف و نرمش خودشان را دربرابر آشتی ملی مذهبی به کاتولیکها نشان بدهند، من را به مدرسه کاتولیکها فرستادند. من به شخصه آدم مذهبی نیستم و حتی به هیچ کلیسایی وابستگی ندارم، اگر گاهی اوقات سرودها و دعاهای مذهبی را زمزمه میکنم شاید به دلیل تأثیر روحی و روانی آنهاست که به خودم تلقین میکنم. این زمزمهها بیش از هر چیز دیگری به من کمک میکنند تا بر دردهای خودم، یعنی سردرد و افسردگی که طبیعت به من تحمیل کرده غلبه کنم. از وقتی ماری به جمع کاتولیکها پیوسته (البته ماری قبلا هم کاتولیک بود ولی نه این قدر متعصب، الان احساس میکنم این جمله پیوستن ماری به جمع کاتولیکها مناسب با وضعیت فعلی او باشد)، شدت دردهای من هم بیشتر شده است، طوری که دیگر این سرودها و دعاها هم تأثیری بر اوضاع من ندارند. فقط موقتا با یک چیز آرام میشوم وآن هم الکل است. البته راه درمان واقعی دردهای من فقط بازگشت ماری و حضور او در کنارم است که فعلاً ماری ترکم کرده و دیگر پیشم نیست. یک دلقک که مدام در حال نوشیدن الکل باشد و مست کند خیلی سریعتر از یک شیروانیساز که به خاطر مست بودنش از سقف پایین میافتد، سقوط میکند.